![]() |
![]() |
|
|
به من نگو دوست دارم كه باورم نميشه نگو فقط تو رو دارم كه باورم نمي شه
حالا كه كاره تو شده پر از نيرنگ و ريا حالا كه دل تو شده فرسنگ ها دور از خدا به من نگو دوست دارم كه باورم نميشه نگو فقط تو رو دارم كه باورم نمي شه تو با اين چرب زبوني هي به من دروغ مي گي مي خوايي گولم بزني هي به من دروغ مي گي تو با دل شكستم اينقدر جفا نكن تو اگه دوستم نداري اين جوري بد تا نكن به من نگو دوست دارم كه باورم نميشه نگو فقط تو رو دارم كه باورم نمي شه
.......................................................... ......................................................... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:57 توسط رویا |
|
|
توي اين دنياي بي حاصل بودن با همه شكسته گي هاي دل من با همه تلخي قصه تو و من من كه حيفم مياد از گلايه كردن ارزش گلايه من بيش از اينهاست نه براي اون كسي كه اهل سوداست كسي كه لحظه به لحظه رنگ دنياست من ساده به خيالم از خود ماست
سهم من از تو چه بوده غير آزار تويي كه دنيا برات شده يا بازار من تورو به چشم ياري ديده بودم تو منو اما به چشم يه خريدار ارزش گلايه من بيش از اين هاست نه براي اون كسي كه اهل سوداست تورو بايد مي شناختم كه هزار تا چهره داشتي روي احساس دل من داشتي قيمت مي گذاشتي تو نتونستي بفهمي كه وفا خريدني نيست چيني شكسته دل ديگه پيوند شدني نيست سهم من از تو چه بوده غير آزار تويي كه دنيا برات شده يا بازار من تورو به چشم ياري ديده بودم تو منو اما به چشم يه خريدار
................ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:44 توسط رویا |
|
|
حس مي كنم كه وقت گذشته است ... حس مي كنم كه لحظه سهم من از برگهاي تاريخ است ... حس مي كنم كه ميز فاصله كاذبيست در ميان گيسوان من ... و دست هاي اين غريبه غمگين ... .....................
.................................. حرفي به من بزن ... آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را به تو مي بخشد جز درك حس زنده بودن از تو چه مي خواهد ... ؟ ؟ حرفي به من بزن من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم .........
................................................ من از زماني كه قلب خود را گم كرده ام مي ترسم ... من از تصور بيهودگي اين همه دست ... و از تجسم بيگانگي اين همه صورت مي ترسم ... من مثل دانش آموزي كه درس هندسه اش را ... ديوانه وار دوست مي دارد تنها هستم ... و فكر مي كنم كه باغچه را مي شود به بيمارستان برد ... من فكر مي كنم ... من فكر مي كنم ... من فكر مي كنم ... و قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است ... و ذهن باغچه دارد آرام ... آرام ... از خاطرات سبز تهي مي شود .....تهي...............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:38 توسط رویا |
|
|
سيزده خط براي زندگي گابريل گارسيا ماركز
1__ دوستت دارم نه به خاطر شخصيت تو بلكه به خاطر شخصيتي كه... من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم 2__ هيچكس لياقت اشكهاي تورانداردو كسي كه ... چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود ... 3__ اگر كسي تورا آنطور كه ميخواهي دوست ندارد ... به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد ... 4__ دوست واقعي كسي است كه دست هاي تورا بگيرد ... ولي قلب تو را لمس كند ... 5__ بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي ... و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد ... 6__ هرگز لبخند را ترك نكن حتي وقتي ناراحتي چون هر كس ... امكان دارد عاشق لبخند تو شود ... 7__ تو ممكن است در تمام دنيا يك نفر باشي ... ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي ... 8__ هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست ... وقتش را با تو بگذراند، نگذران ... 9__ شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نا مناسب رابشناسي و ... سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكر گذار باشي ... 10__ به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن ... 11__ هميشه افرادي هستند كه تورا مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن ... و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني 12__ خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه ... شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد ... 13__ زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني ... اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري ...
........... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 4:34 توسط رویا |
|
|
جدایی تلخ بی تو سخت رفتن سخت موندن
چه خوبه لحظه های از تو گفتن با تو بودن
جدایی سخته...
مثل لمث درده مثل مرگه
جدایی لحظه های واپسین کوچ مرگه
چه سخته بی تو رفتن چه سخته بی تو بودن
نمیشه این جدایی باور من
................
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 6:7 توسط رویا |
|
|
در اين دنيا كه مردانش ز نامردي
عصا از كور مي دزدند
من از خوش باوري جام محبت آرزو
دارم.......
........... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 5:58 توسط رویا |
|
|
گاهي كه دلم به اندازه تمام غروبها مي گيرد چشمهايم را فراموش مي كنم اما دريغ كه گریه ی دستانم نيز مرا به تو نمي رساند من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
عشق لبخند کثیفیست نخندیم به هم تهمتش حرف کمی نیست نبندیم به هم..............................
........................................................................ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 5:43 توسط رویا |
|
|
امروز من دوباره متولد شدم ........
یه سلام بزرگ به این دنیای کوچیک لعنتی........ باید تحملش کرد با همه بدی هاش ...نامردی هاش...دروغاش... باید.......................................
ممنون از همه...به خاطر همه چی...مخصوصا هدیه های خشکلشون ...همیشه واسم می مونن تاآخر عمر ...... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 19:39 توسط رویا |
|
|
آری ، آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست
...........................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 4:34 توسط رویا |
|
|
سردی وجودت را با پاییز غم به دور ریز
و به شانه های من تکیه کن .
بگذار نغمه ی سبز بهار را در گوشهایت زمزمه کنم .
می دونم ، می دونم که از پاییز بیزاری ،
اما من پاییز نیستم که آرزوهایت را به تاراج ببرم .
من حدیث روشن بهارم .
با من از دردهایت سخن بگو.
می خواهم تو را بفهمم ،
می خواهم تو شوم تا دیگر فراموشم نکنی
............................. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 4:30 توسط رویا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 4:24 توسط رویا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 4:18 توسط رویا |
|
|
تو رو از صدای قلبم لحظه به لحظه شنیدم
تو رو حس کردم تو نبضم، من تو رو نفس کشیدم مثل حس کردن گرما، یا حضور یه صدایی به تو اما نرسیدم، ندونستم تو کجایی؟ تو رو باید از کی پرسید؟ تو رو باید با چی سنجید؟ تو رو حس می کنم اما، کاشکی چشمام تو رو می دید. غایب همیشه حاضر، تو رو باید از چی پرسید؟ از ته دره ظلمت یا نوک قله ی خورشید؟؟؟
..............................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 4:10 توسط رویا |
|
دلم برای باغچه می سوزد...
کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ما هی ها نیست
کسی نمی خواهد
باور کند که باغچه دارد می میرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی می شود
و حس باغچه انگارچیزی مجرد است که در انزوای باغچه
پوسیده است
حیاط خانه ی ما تنهاست
حیاط خانه ی ما در انتظار بارش یک ابر ناشناس خمیازه می
کشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های کوچک بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاک می افتند
و از میان پنجره های پریده رنگ خانه ی ماهی ها
شب ها صدای سرفه می آید
حیاط خانه ی ما تنهاست.................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 4:6 توسط رویا |
|
|
زندگی شاید آن لحظه ی مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد. و دراین حسی است که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت. در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست. دل من که به اندازه ی یک عشقست به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانمان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه ی یک پنجره می خوانند. آه...... سهم من این است ، سهم من این است ، سهم من ، آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد. سهم من پایین رفتن از یک پله ی متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت اصل گشتن. سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید: "دست هایت را دوست دارم" دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد ، می دانم ، می دانم ، می دانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواره ای به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند ، هنوز با همون موهای در هم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آنرا از محله های کود کیم دزدیده است سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می گردد. و بدینسانست که کسی می میرد و کسی می ماند. هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد ، مرواریدی صید نخواهد کرد. من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد. و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام ، آرام پری کوچک غمگینی که صبح از یک بوسه می میرد و سحر گاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.................. ...................................................................................................... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 4:4 توسط رویا |
|
کاشکی شعر مرا میخواند![]()
چشمهای تو به من ارامش می بخشد
و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من انچه را می بخشی
تو همه هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری همه چیز تو چه کم داری هیچ
کاهش جان من این شعر من است
آرزو میکردم که تو خواننده شعرم باشی
راستی شعر مرا میخواندی نه در دنیا هر گز باورم نیست که خواننده شعرم باشی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 3:57 توسط رویا |
|
|
تو اين روزا ما آدما گل نميديم به دست هم
از يادمون داره ميره دلتنگي هاي دم به دم اين روزا ديگه همه جا صحبت بي وفايي ورد زبون ادما تنهايي و جدايي هر كي به فكر خودشه همدلي معنا نداره حتي ديگه اين زمونه عشق ميره تنهات مي زاره يكي بياد داد بزنه كه دوره دوره وفاست دشمني معنا نداره دنيا پر از صلح و صفاست من ميمونم تاكه نگن عشق ديگه بي دووم شده من ميمونم تا كه نگن دوره عشق تموم شده من ميمونم تا كه بگن دوست داشتنم حقيقته براي اعتبار عشق همين خودش غنيمته يكي بياد يكي بياد تا اخر عاشق بمونه دل زده و خسته نشه دل كسي رو نشكونه من مي مونم تا كه بگم عاشق و با وفا كيه تا كه ديگه كسي نگه يك دل باوفا چيه .................... ....................................................
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 3:50 توسط رویا |
|
|
ديوانه ي قصه هايم دختر دهاتي ...
چه زود گرد و غبار فراموشي زخم ها را پوشانيده و التيام مي دهد ... مديون گرد و غبار باشم ... يا مديون خدايي كه دوستت داشت ...؟ آرامش باز يافته ات را همچون دانه هاي باراني مي بينم ... كه بر روي آتش قلب كوچك اما بزرگت خود نمايي مي كنند ... قلبت را دوست دارم ... اشكهايت را و دل سنگت را ... كاش ... كاش سنگ بودي ... آنگاه در گذر از هر نيمه راهي كه ديوار هايش كاهگلي است ... از غم و غصه و اندوه ... آتش هاي كوچك و نيمه سوخته ي احساس هاي داغي چون مريخي ها ... بيگانگاني كه بي رحمانه آتش ميگسترانند ... تو را احاطه نمي كرد ... بيزارم از آتش عشق آنها ... و از چوبهاي نيمه سوخته با تمام گرمايشان ... كاش وجودت گرماي آسماني مي يافت ... كاش پيرمرد قصه ام كنارت مي نشست ... و گرم آتش پيپش مي شدي ... و به قصه هايش گوش مي دادي ... كاش لحظه اي همراه پدر بزرگ مي شدي و به آن سوي عشق و عاشقي و آن ديار ناكجا سفر مي كردي با او و همراه او ... او مي گويد ... هميشه مي گويد ... از عشق ، از دل ، از آتش ، از گرما ... من مي دانم او مي خواهد بگويد : گرمايي نيست ... عشقي نيست ... اما مي ترسد ... از من ، از تو ... از جواني مان ، از قلبهايمان ،از قلب تو ... پدر بزرگ ...! تو بگو .... به او بگو ... بگو تنها نيستي ... از رفيق هميشه همراهت برايش بگو ...حافظ ... بگو : الا يا ايها ساقي ادل كاسا و ناولها كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها من ميگويم ... تو هم بگو ... حافظ هم مي گويد ... به احترام دانه هاي هميشه آويزان چشمهايت .... اي دختري از ديار تنهايي و درد ... و ديار مرغ ها و گوسفند ها و مرغابي ها ... و پرنده هاي مهاجر ... دوستت دارم و خواهم داشت ... حتي اگر تو ........... رويا ديوانه ي هميشه همراهت ... وشهرزاد قصه هايت ... به یاد بود گذشته هایت................ یه هذیه ی کوچولو واسه بزرگترین دیوونه ی دوست داشتنی زندگیم ...آتنا... رویا............................................................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 0:22 توسط رویا |
|
|
زندگي شايد همين باشد،
يك فريب ساده ي كوچك آن هم از دست عزيزي كه هيچ كس چون او برايت گرامي نيست. من كه باور كرده ام زندگي بايد همين باشد...
............................................... .......................................................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 0:11 توسط رویا |
|
|
هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم
یا از تو حتی با خودم یه لحظه صحبت بکنم
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت کنم
بگم فقط مال منی به تو جسارت بکنم
انقدر ظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی
اما تو خلوت خودم تنها فقط مال منی
ترسم از اینه که رو تنت جای نگاهم بمونه
یا روی پیشه ی چشات غبار آهم بمونه
تو پاک و ساده مثل خواب، حتی با بوسه می شکنی
شکل همه آرزوهام ، تجسم خواب منی
حتی با اینکه هیچ کس مثل من عاشق تو نیست پیش تو آینه چشام حقیر، لایق تو نیست ....................................... |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم آبان 1385ساعت 0:7 توسط رویا |
|
|
از خويش بيزارم...!
چرا كه ياراي آن را ندارم
در مقابل سردي روزگار
گرماي وجود ديگري را بپذيرم
چون او هم سرد است... مثل روزگار.......... ......................................... |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 23:59 توسط رویا |
|
|
شايد پرنده بود كه ناليد ...
يا باد كه در ميان درختان...
يا من كه در ميان بن بست قلب خود بالا مي آمدم...
و آن دو دست...
آن دو سرزنش تلخ و همچنان دراز به سوي دو دست من
در روشنايي سپيده دمي كاذب تحليل ميروند...
و يك صدا ...!
كه در افق فرياد مي زد...
خداحافظ..........!!!!!!!!!!!!! ................ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 23:50 توسط رویا |
|
|
كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم
و كينه هاي ناشناخته را
بر روي بادبادكهاي زيبا به آغوش آسمان مي سپردم
و بعد دور از چشم مادر...با ورقي ديگر...
از دفتر مشقم بادبادكي درست مي كردم
كاش در كوچه هاي كودكي مي ماندم
و مهر را در همان خنده پر عاطفه
و فرياد هاي پر هياهوي بازي عمو زنجير باف معنا مي كردم
و بي وفايي را تنها به خاطر نصف نكردن گلابي دوستم
و ندادنش به من معنا ميكردم..........
اما افسوس..........! ..........................
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 23:40 توسط رویا |
|
|
اگه دیوار کجی ها رفته بالا تا ثریا
دست معمار خدا بود.
خشت اول من و ما... چه عیبی داشت اگر فردا جهان بهتر از این می شد؟ خدا می رفت و یک مادر، پرستار زمین می شد... هر کسی جای خدا بود، شاهد این روزگار و این زمین زار دست کم معجزه ای می کرد، برای بچه های بی کس و بیمار. اگر کفر، کلام منه یکی حرفی بگه بهتر... وگر نه دروازه واژه نمی بازم منه کافر. صدای زنگ بی رحمی سر هر کوچه و برزن. به گریه می رسد از درد، دل سنگ و دل آهن... من اگه خدا بودم شهر بم هرگز نمی لرزید... ................................................................ |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 2:4 توسط رویا |
|
|
خسته از خیانت
شب خسته از خیانت نفس ما رو بریده داغ ماه رو
جا گذاشته روی این تن دریده
کاهش چشای سادت سرنوشتمو رقم زد کی میفهمه
یه غریبه بازی مارو به هم زد
بازی بین من و تو مونده بی برگ برنده
فرق تقدیر و جنونو هیچکسی به ما نگفته
بزار اتفاق اخر واسه جفتمون بیفته
انتهای این جاده این بار می رسه به خواب دریا
تو بگو خدا نگهدار که بمیره بی تو رویا
........................
..........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 1:12 توسط رویا |
|
|
خدايا به من توفيق عشق بي هوس تنهايي در انبوه جمعيت و دوست داشتن بي آنكه دوست بدارند عنايت فرما !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم آبان 1385ساعت 0:58 توسط رویا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
رویای شما ...
عشق لبخند کثیفیست .... نخندیم به هم ... تهمتش حرف کمی نیست ... نبندیم به هم.... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
حلال مشکلات غم غریبی saeidonline عشق تاریخ گمشده ایران(آریا) طلوع مهر |
|
RSS
|